|
مرد داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت:
[دوشنبه، 8 تیرماه 1388]
مرد داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت:
- اگر يك قدم ديگه جلو بري كشته مي شي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پاش. مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرشو نگاه كرد اما كسي رو نديد. بهر حال نجات پيدا كرده بود. به راهش ادامه داد. به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعت عجيبي از جلويش رد شد. بازم نجات پيدا كرد. مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فكري كرد و گفت:
-پس اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم تو كدوم گوري بودي؟
نوشته شده توسط مهیار
بازدید: 1301 نفر
|